![]() |
![]() |
|
| چه خوبه مال بار ونه پا چشمه كهرنگ تا بيان يك بگرن چالنگ و هفت لنگ |
|
ياد شهر خوبمان مسجد سليمان
ياد سر مسجد و آن معبد زيباي سليمان
ياد آن شهر پر از لطف و صفا
ياد پاكي و صفاي بچه ها
درخواست از تمامي كساني كه از مسجد سليمان خاطرات خوش دارند:
در مكاني كه زماني ، مركز صنعت بود
كار و صنعت رو به نابودي رفت
همه جا بيكاري ، همه جا بيزاري
درد دامن گير مردان غيور شهر شد.
در مكاني كه آن زمان در ورزش
شهره ي آفاق بود
زانهمه استعداد اثري باز نماند.
صنعتش نابود شد
حرمتش از بين رفت
ورزشش ، ارزشش ، و همه بود و نبودش محو شد
شهر ما از اين همه بي حرمتي
شهر ما از اين همه نامردمي
ناله سر داد و خروشيد ، ولي ناله اش خاموش شد.
حال بايد كه همه
دست به دست هم دهيم
و بسازيم
شهر سر مسجد ديرينه ي خود را
ما كه روزي در دل اين شهر
عاشقانه زندگي مي كرديم
همه هستي مان ، همه دانايي مان
شعرما ن ، شعورمان
از وجود بركت اين شهر است.
حال بايد همگي جمع شويم.... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 20:57 توسط علی کاظمی |
|
|
حدود ساعت ۶:۳۰ تو سالن بودم اینقد خلوت بود که به خودم گفتم یعنی اینقد زود همه چیو فراموش میکنیم؟
ولی هرچه بیشتر میگذشت جمعیت هم بیشتر می شد..برنامه قرار بود ساعت ۱۹ برگزار بشه ولی فکر کنم ۱۹:۳۰ بود که شروع شد. نوای توشمال برای دقایقی منو به وجد اوورد (چه قد امسال جای نورالله خالی بود)جنب و جوش آقای بهادری و دوستانشون تا دقایقی مانده به شروع برنامه ادامه داشت (هرچی خواهش کردن آخرش اونایی که ۳ ردیف جلو نشسته بودن جاشونو عوض نکردن)همین شد که هرمز علیپور عزیز به ناچار در ردیف های عقب تر نشست! سرود ملی و تلاوت آیات قرآن و بالاخره.... برنامه ی گروه آقای حسین پور از بخش های زیبای برنامه بود(اگرچه بعضی وقت ها دست زدن های بی مورد اذیت میکرد) نمایش زندگی نامه آ بهمن اشک خیلی ها رو در اوورد.. سوالات آقای بهادری و تشویق حضار فرهنگ سرای آ بهمن چه شد؟؟؟؟(هرچی تو جمعیت نگاه کردم آقای بسی خواسته رو ندیدم) خیابونی که قرار بود نامگذاری بشه چی؟؟(دم اون همتباری که بعد بهانه های آقای شاعری داد زد که اتوبان اهواز مسجد سلیمان هنوز اسم نداره گرم) و ما هم چنان منتظر پیکر پاک آ بهمن هستیم آقای اسفندیار و بهرام علاءالدین عزیز و هرمز علیپور (اقای علیپور شما نه تنها از تمام محصلانتان نمره قبولی گرفتین بلکه بختیاری همچنان مدیون شما و امثال شماست) بهترین بخش برنامه رو هم مدیون هرمز علیپور هستیم.غلامشا قنبری کاری کرد که من به چشم خودم دیدم جوان ۲۰ ساله اشکاش جاری شد.زیبا ترین صحنه ها رو وقتی غلامشا میخوند دیدم(مرسی آقای علیپور که غلامشا رو دعوت کردی رو سن) خاطراتی که از زبان آقای دهقان یکی از همکاران آ بهمن تعریف شد هم خوب بود دیدار محمودی و دوس دارم ولی این که کنسرت نبود که بخواد فقط لب بزنه ( کاش مثه سال قبل یکی از اهنگ های استاد اجرا می شد اصلا نمیدونم چرا علی تاجمیری بود ولی نیومد بالا که مثه پارسال با همصدایی سالن مینا بنوش رو بخونه اصلا کاش مسئول صدا سالن قبل از اینکه دیدار بره رو سن اهنگو پخش نمیکرد که همه بفهمن چه خبره... شعری که مهندس بهراد خوند قشنگ بود ولی آهنگی که اجرا کردن کسل کننده بود بالاخره تو آهنگ همدرنگ مینا بنوش خونده شد ولی پارسالی یه چیز دیگه بود بنام افریدگار لر... آقای احمدی زاده چرا نذاشتی امسال هم نیوشا برنامه اجرا کنه؟؟؟؟ در کل من مهریاد پارسالو بیشتر دوس دارم. یه خواهش:واسه سال دیگه همتباران عزیز بچه های کوچیکتونو نیارین لطفا(همایش محل بازی بچه ها نیست) آقای بهادری خسته نباشید...ولی چه قد امسال جای علی حافظی و علی بداغی و منصور قناد خالی بود حتی می شد از سعید شیرین بیان هم بهتر و بیشتر از این تقدیر بشه در آخر بختیاری نشون داد که آ بهمن هیچگاه فراموش نمیشه مرسی از همه کسانیکه ساعت ها سرپا برنامه رو نگاه کردن ولی هیچگاه اعتراض نکردن یه بار دیگه افتخار کردم که بختیاریم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 1:8 توسط علی کاظمی |
|
|
دلم دي طاقت نداره ديه وا بام ساز نياره دي تَش نها به جونم مُ سي تو چينو ئي سوسُم كه زِ مَردُم ئي گُروسُم سي تو چينو ايخونُم تو خه نَوني ، شوق ديدارت ، صُوِ تا پَسين شو تا دمِ صُو ، چندي خين كرده ، به دل مُ بسه ديه چندي تهنا بويم خوت وري بيو دي آخه تا كي چي مه و اَفتو دير ز يك و دو |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 14:15 توسط علی کاظمی |
|
|
با رقص شكوفه ها زندگي آغاز خواهد شد درنگ مكن... بهار در انتظار توست... اين بار بهار را عاشقانه تجربه كن تولد بهار ، تولد توست،تولد من است بار ديگر جان ميگيريم به عشق بهار عاشقانه ميگويم: بهارت مبارك...
تو بهارم چي گُلا سُهر بهارونه بيو تو چي كوگون بهاري به هوا لونه بيو زنده مُ با بيدنتم تي به ره ديدنتم تو وا با عيد و بهار بيو و شادي بيار جا نيگرم ايچو كه نيدي با تو چه قراري دارم دست تو ار منه دست مُ بو با تو چه بهاري دارم منه تاريكي روزام تو چي افتو بِدِرَو دي نِهِنگ كه بيوهه ار نبره بختم خو تو وا با عيد و بهار بيو و شادي بيار جا نيگرم ايچو كه نيدي با تو چه قراري دارم دست تو ار منه دست مُ بو با تو چه بهاري دارم همه مندير بهرون و مو مندير تونم نترم بي تو يه دم زندهينه سر بكنم ار كه به مو سر نزني تش به سر و پا نَوَني تو وا با عيد و بهار بيو و شادي بيار جا نيگرم ايچو كه نيدي با تو چه قراري دارم دست تو ار منه دست مُ بو با تو چه بهاري دارم
فرا رسيدن نوروز باستاني را به تمامي دلاور مردان و شير زنان ايل سترگ بختياري تبريك ميگويم به اميد سالي پر از خوبي و شادكامي براي تمامي ايرانيان سراسر گيتي |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 20:11 توسط علی کاظمی |
|
|
آواي برزگري تو حديث دلتنگي هاي مردمان ايل، هجران و سختي كار است كه با واژه هاي عاشقانه و پر سوز ، تنهايي آدمي را در غربت دشت سوخته به باد هاي گرم و عطشناك گرمسير مي سپارد...
تا لَوته غزلخون ايكني باز به آواز رونق اگِره باز به ايل چوپي و سرناز وختي همه مالانه اِخُوني كه جم آبون دُرگل همه سرمستن و كُرگل همه چو باز بند از دل آدُم ايبره سُوز شُليلت دَستا مِنه دَستا يَك وابويم هُم آواز تشمال مُقوم بَره از وير كه خُوني سازي نتره بي نفست كوك كُنه ساز مَقوين اكُني بُلبُلِنه تا كه اخوني كوگون همه از ياد ابَرِن چهچه و آواز داوود مير مجزِس داده به تشنيت؟ يا دست نكيسا كُنه با ناي تو اعجاز؟ بهمن تو بيا باز يَه دَم ايل بِخون سيم با بُنگ تو ايلمون ابُوه هُمدل و هُمراز با تشكر و سپاس فراوان از فيض الله طاهري و فرزانه ليموچي |
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 15:50 توسط علی کاظمی |
|
|
آرزو: چه خوه ولا مال بار ونه ولا به خدا پا چشمه كهرنگ تا بيان ولا يك بگرن ولا بخدا چالنگ و هفت لنگ
اعتراف : بايد اعتراف كنم كه: خووي ديه روا ني ، كسي دي آشنا ني برم از كي بپرسم ، په سيچه دي وفا ني بسيكه دلگرونم ، چه ووبيده ندونم بلا كردمه رهنه ، كسي نيده نشونم
دعا: نيدونم نومسه دعا بهلم يا ... ولي به هر حال بيو كه وا با يك يه عهدي بونديم حالا كه مونو تو چي خين يكيم نوا بنشينيم مو كه ئي ورستم حالا كه مونو تو ستين يكيم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 18:6 توسط علی کاظمی |
|
|
او نمرد ، كه ساكت ماند تا نغمه هاي دل انگيزش از فراز آبشارها ، حنجره ي كوهها و ناله ي سوزناك برزگران در كوه ها و دشت هاي زاگرس طنين افكند...
بريز اي بختياري آرس وا خين نياهه به دورون چي علاءالدين بزن وا سر خور كن ايل و ماله بگو ساز چپي زن ميشكاله بگو زنگل سُرو خونن سُرو غم ز ايذه تا به لالي بيده ماتم ولات آسماري تا به كهرنگ عزادارت هدن چالنگ و هفت لنگ عجب رسمي زمونه نادِ بنياد كُري كه ره به غربت ايره از ياد زمونه پِرك و بالُم اِشكنادي تَشِ بي دي مِنِه جُونم نُهادي خور دادن به شو ايلِ شِلو كِرد غَريبي مُردنت داغمونِ نُو كِرد وُلاتت لاليه يا مالميره كرج مَر لايق او بَردِ شيره؟ تو بهمن لايقت خاك وطن بي مَزارت مَحفِلِ اهلِ سُخَن بي دريغا ديدنت ره تا قيامت بريم تِي كي بگيم سَرتون سلامت؟
با سپاس و تشكر فراوان از سعيد شيرين بيان و علي فرهادي بختياري |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 19:19 توسط علی کاظمی |
|
|
هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق ثبت است بر جريده عالم دوام ما اگرچه باور داريم مرگ هنرمند تولد دوباره اوست و آ بهمن علاءالدين در دل همه همتبارانش آرام گرفته است با اين همه وقتي كه دلتنگ ميشويم تنها صداي مخمليش است كه آراممان ميكند... تفنگ عليمردون هم باز صدا كرد سرهنگ كُله پوستي هنگ بِلا كرد تفنگ عليمردون هم باز قُرمنيد سرهنگ كله پوستي چادر رُمنيد بي عروس كل ايزنه كل بساكي سَنگران خين گِرِد تا كفت خاكي بي عروس تو كل بزن كل بساكي تفنگچي ز مم صالح سُوار ز راكي شُمشير عليمردون طلاي بي غَش به زمين بِرچ ايزنه به آسمون تَش نظامي كله پوستي لنگا مَلاري ني تري جنگ بُكُني وا بختياري طياره بال بال كنه سر كوه وِردُون اسم شانه كور كنه شير علي مردون طياره بال بال كنه سر كوه فردون شُمشيرم به گِــل زنم سي كل ايرون دودر گل سي كشتنم پلان بريدن گـــويلم ز داغ مـــو كمر بريدن بالـونا بالا هوا بــالا تنيــده ددويل محمد علـــي پلا بريده كُجه تيپ كُجه سپـاه كُجه فراشُم ره بدين دام و ددوم بيان سر لاشم بيست و چهار تير خَردُمه هني بهوشم ليكه دام و ددوم اويــــد به گوشم سِر تنگ تاته تنگ تانك و زره پوش ما بين شال و قوا خين ايزنه جوش |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 23:10 توسط علی کاظمی |
|
|
آ بهمن... تو روح سربلند كوهساري تو نم نم ريز بارون بهاري
تو جور خاك پاك بختياري سرافراز و بلند و سردراري اي واي يو كينه كه چونو بر دس ايخو
چي باد بلا ور سر هر طايفه اي چو
منگشت سرس برفه ولي سوسه منه تو
دي ني زن وانو سوق پرچم آفتو
هر مردن جنبده كه دندال نداره
هر ليوه نريمون كه كر زال نداره
ايي كافر و كينه كه همنه كرده دچارس
پاييز و چتو ايزنه شوخين و بهارس
مر رد ز وير همتون هفت و چهارس
وا كارد بريده پلينه موينه ستارس
مرگس نه امون داد كه تشنيس بووسم
تا روز قيامت مو ز اي درد ايسوسم
امداد و كمك حالي هي جارنه كي گود؟
بيتا خوش و ورگشتن جاوارنه كي گود؟
شو غارت دل كردن غم يارنه كي گود؟
نامردمي و ليشي شو گارنه كي گود؟
غير تو كه وا هيوه غم سينه برشتي
تا ايهمه بيتا و غزلها نه نوشتي
باغي كه بهارس تونه پاييز نداره
كوگي كه صداس از تونه شوليز نداره
تينا تو پيا بيدي واران گرهدي
مندي و جلو ليشي كارانه گرهدي
هي جار به هيجار رسيدم كل مالت
چي باد غمي وست و لاش مو خيالت
خوشحال اويدم مو ز خوش بيدن حالت
دنيا غم تو داشت تو هم غم تيه كالت
اي واي به روزي كه تو بيداد نخوني
ايلن به سر چاله سردي بنه شوني
با تشكر و سپاس فراوان از داراب رييسي بختياري و كوروش كياني قلعه سردي |
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم بهمن 1386ساعت 22:0 توسط علی کاظمی |
|
|
عبد محمد للری از اهالی للر, روستایی در شمال مسجدسلیمان است. وی به خواستگاری دختری بنام خدابس از روستایی در نزدیکی روستایشان بنام کتک للر میرود.
عبد محمد و خدابس از دیر باز عاشق و شیفته
همدیگربودند.بطوریکه عشق این دو زبانزد عام و خاص
شده بود.
خانواده خدابس که دو دختر دیگر هم در خانه داشتند با این خواستگاری مخالفت می ورزند, و بعد از مدتی علیرغم میل دخترشان او را به عقد شخص دیگری در می آورند. قبل از مراسم عروسی عبد محمد و خدابس قرار می گذارند که فرار کنند , اما این کار ممکن نمی شود تا شب عروسی , که عبد محمد با دو اسب تیزپا پشت خانه آنها کمین می کند و عروس هم به بهانه ای از خانه بیرون می آید و هر دو فرار می کنند. تفنگچی های داماد و آبادی به تعقیب آنها می روند , ولی موفق به دستگیری آنها نمی شوند. عبد محمد همراه با معشوقه خودبه بازفت نزد کد خدای محل می روند و جریان عشق آتشین خود را با او در میان می گذارند. کد خدا که مردی عاقل و دانا بود به علاقه وافر این دو پی می برد و در مقام حکمیت بر می آید. از این رو شوهر خدابس را احضار کرده و سعی نمود رضایت او را جلب نماید. شوهر که از همسر عقدی خود بدلیل فراربا عبد محمد چشم پوشی کرده بود , با گرفتن قسمت بسیاری از دارایی های عبد محمد رضایت داد و خود را کنار کشید. عبد محمد و خدابس هم پس از فیصله قضیه به مسجدسلیمان مهاجرت کردند و به عقد شرعی هم در آمدند. خدابس پس از چند ماه باردار شد و در زمان زایمان فوت کرد. عبد محمد هم پس از فوت خدابس دیوانه و آواره ی کوه و بیابان گردید .
این عشق سوزناک و این ویرانه خانه عشق عبد
محمد و خدابس را شعرا و مردم سرودند و ترانه
شد اینچنین : پشتم کوه, پیشم کمر, دورم تفنگچی
خدابس جونه بهوته پاهات ورچی زین مایونه زنین , مایونه نیله
مو بردم خدابس هف شو تیره
زنجیر ایلخانی نه یه شو بریدم
صد ریال صد نیم ریال سی گل خریدم
بردنم قلعه زراس دل کرد خیالت
هر چه که خرجت کنم خشا حلالت ز للر زیدم و در کتک وا دی یاره
لاش اسپید خدابس منه آو دی یاره
عبد ممد للری سی چه نمردی
چار شمبه بیست و یکم خت گل بردی
با تشكر و سپاس فراوان از كاظم پوره عزيز و آرمينه لجميري بواسطه تمام كمك هايش
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 1:15 توسط علی کاظمی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
تقدیم به همه مسجد سلیمانی های راستین و آنانکه در سراسر جهان با یاد m.i.s زنده اند و آنانكه از پارسوماش جز نام نشنيده اند.
علي 20ساله بختياري مقيم اهواز از طايفه بــــامدي دانشجو رشتـــه معماری |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1387 مهر 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 |
|
RSS
|